داستان »
داستان های حکمت آمیز
معلّم يک کودکستان به بچههاى کلاس گفت که ميخواهد با آنها بازى کند. او به آنها گفت که فردا هر کدام يک کيسه پلاستيکى بردارند و درون آن، به تعداد آدمهايى که از آنها بدشان ميآيد، سيبزمينى بريزند و با خود به کودکستان بياورند.
فردا بچهها با کيسههاى پلاستيکى به کودکستان آمدند. در کيسه بعضيها ٢، بعضيها ٣، بعضيها تا ٥ سيبزمينى بود. معلّم به بچهها گفت تا يک هفته هر کجا که ميروند کيسه پلاستيکى را با خود ببرند.
1104 مشاهده
ارسال اس ام اس هاي جديد هر شب به ایمیل شما اینجا کلیک کنید 
داستان »
داستان های حکمت آمیز
استادى در شروع کلاس درس، ليوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببينند. بعد از شاگردان پرسيد: به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند ٥٠ گرم، ١٠٠ گرم، ١٥٠ گرم.
استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نميدانم دقيقاً وزنش چقدر است. اما سوال من اين است: اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه همين طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد.
639 مشاهده
ارسال اس ام اس هاي جديد هر شب به ایمیل شما اینجا کلیک کنید 
داستان »
داستان های حکمت آمیز
دو پسر بچه ي 13 و 14 ساله کنار رودخانه ايستاده بودند که يکي از آن مردان شرور که بزرگ و کوچک حالي شان نمي شود، براي سر کيسه کردنشان و ابتدا به پسر بچه ي 13 ساله که خيلي هفت خط بود گفت: من شيطان هستم اگر به من يک سکه ندهي همين الان تو را تبديل به يک خوک مي کنم.
پسر بچه ي 13 ساله ي زبر و زرنگ خنديد و او را مسخره کرد و برايش صدايي در آورد!
مرد شرور از رو نرفت و به سراغ پسر بچه ي 14 ساله رفت و گفت: "تو چي پسرم! آيا دوست داري توسط شيطان تبديل به يک گاوميش شوي يا اينکه الآن به ابليس يک سکه مي دهي؟ "
652 مشاهده
ارسال اس ام اس هاي جديد هر شب به ایمیل شما اینجا کلیک کنید 
داستان »
داستان های حکمت آمیز

نويسنده: عليرضا تاجريان
شايد شما نيز آن داستان معروف «کريستين آندرسن» را شنيده ايد، مضمون اين داستان به اين شرح است:
در زمانهاي قديم دو خياط به شهري وارد شدند و پرسان پرسان سراغ قصر پادشاه را گرفتند. بعد از ملاقات با پادشاه، او را فريفتند که ما در فن خياطي استاديم و بهترين لباسها را که برازنده قامت بزرگان باشد مي دوزيم اما از همه مهمتر، هنر ما اين است که مي توانيم لباسي براي پادشاه بدوزيم که فقط حلال زاده ها قادر به ديدن آن باشند و هيچ حرام زاده اي آن را نبيند، اگر اجازه فرمائيد، چنين لباسي براي شما نيز بدوزيم، پادشاه با خود فکر کرد که چرااز اولين پادشاهاني نباشد که چنين لباس عجيبي بر تن مي کند، لذا بر احترام آن دو خياط افزود و با خوشحالي با پيشنهاد آن دو خياط موافقت کرد و دستور داد مقادير هنگفتي طلا و نقره در اختيار دو خياط گذاشتند تا لباسي با همان خاصيت سحر آميز بدوزند که تارش از طلا و پودش از نقره باشد.
خياطها پول و زر و سيم را گرفتند و کارگاهي عريض و طويل داير کردند و دوک و چرخ و قيچي و سوزن را به راه انداختند و بدون آن که پارچه و نخ و طلا و نقره اي صرف کنند، دستهاي خود را چنان استادانه در هوا تکان مي دادند که گفتي مشغول دوختن لباس اند. هر روز خدمتگزاران شاه نيز طلا و نقره نزد خياط ها مي آوردند و آن دو خياط، چون سياهي شب غالب مي شد به بهانه هايي از قصر خارج مي شدند و مجموعه جواهراتي را که در روز بدست آورده بودند شبانه از شهر خارج مي کردند و فرداي آن روز دوباره تقاضاي طلا و نقره بيشتر مي کردند.

788 مشاهده
ارسال اس ام اس هاي جديد هر شب به ایمیل شما اینجا کلیک کنید 
داستان »
داستان های حکمت آمیز
مردي با اسب و سگش در جادهاي راه ميرفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقهاي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدتها طول ميكشد تا مردهها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.
پيادهروي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق ميريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز ميشد و در وسط آن چشمهاي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازهبان كرد: «روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟»
دروازهبان: «روز به خير، اينجا بهشت است.»
578 مشاهده
ارسال اس ام اس هاي جديد هر شب به ایمیل شما اینجا کلیک کنید 
داستان »
داستان های حکمت آمیز
نويسنده: عليرضا تاجريان
اين يك داستان واقعي است كه در ژاپن اتفاق افتاده است.
شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي كرد خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند اين شخص در حين خراب كردن ديوار در بين آن مارمولكي را ديد كه ميخي از بيرون به پايش فرو رفته بود.
دلش سوخت و يك لحظه كنجكاو شد وقتي ميخ را بررسي كرد متعجب شد،چون اين ميخ ده سال پيش،هنگام ساختن خانه كوبيده شده بود.
چه اتفاقي افتاده؟
914 مشاهده
ارسال اس ام اس هاي جديد هر شب به ایمیل شما اینجا کلیک کنید 
داستان »
داستان های حکمت آمیز
روزي مرد کوري روي پلههاي ساختماني نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود روي تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنيد. روزنامه نگارخلاقي از کنار او مي گذشت، نگاهي به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت آن را برگرداند و اعلان ديگري روي آن نوشت و تابلو را کنار پاي او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
371 مشاهده
ارسال اس ام اس هاي جديد هر شب به ایمیل شما اینجا کلیک کنید 
داستان »
داستان های حکمت آمیز
مادر خسته از خريد برگشت و به زحمت زنبيل سنگين را داخل خانه کشيد. پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود و مي خواست کار بدي را که تامي کوچولو انجام داده، به مادرش بگويد. وقتي مادرش را ديد به او گفت: «مامان! مامان ! وقتي من داشتم تو حياط بازي مي کردم و بابا داشت با تلفن صحبت مي کرد تامي با يه ماژيک روي ديوار اطاقي را که شما تازه رنگش کرده ايد، خط خطي کرد!»
مادر آهي کشيد و فرياد زد: «حالا تامي کجاست؟» و رفت به اطاق تامي کوچولو. تامي از ترس زير تخت خوابش قايم شده بود، وقتي مادر او را پيدا کرد، سر او داد کشيد: «تو پسر خيلي بدي هستي» و بعد تمام ماژيکهايش را شکست و ريخت توي سطل آشغال.
تامي از غصه گريه کرد.
866 مشاهده
ارسال اس ام اس هاي جديد هر شب به ایمیل شما اینجا کلیک کنید 
داستان »
داستان های حکمت آمیز

معلم پرسيد: عشق چيست؟
هيچ کس جوابي نداد همه ي کلاس يکباره ساکت شد همه به هم ديگه نگاه مي کردند ناگهان لنا يکي از بچه هاي کلاس آروم سرشو انداخت پايين در حالي که اشک تو چشاش جمع شده بود.
لنا 3 روز بود با کسي حرف نزده بود بغل دستيش نيوشا موضوع رو ازش پرسيد .بغض لنا ترکيد و شروع کرد به گريه کردن. معلم اونو ديد و گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چيه؟
لنا با چشماي قرمز پف کرده و با صداي گرفته گفت:عشق؟
.
991 مشاهده
ارسال اس ام اس هاي جديد هر شب به ایمیل شما اینجا کلیک کنید 
داستان »
داستان های حکمت آمیز

شاگردي از استادش پرسيد:" عشق چست؟ "
استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني! "
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.
استاد پرسيد: "چه آوردي؟ " و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر مي ديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم ."
استاد گفت: " عشق يعني همين! "
643 مشاهده
ارسال اس ام اس هاي جديد هر شب به ایمیل شما اینجا کلیک کنید 