آنقدرفریادهایم راسکوت کرده امکه اگر به چشمانم بنگریدکر می شوید.….
.
.
.
اشتباهم اين بود :
که با ديدن اولين " دل " حکم کردم
.
.
.
.
از هر چه میترسیدم سرم آمد ...کاش تو هم ترسناک بودی. ....
.
.
.
.
تو تقویم یه روزهایی هم هستند که روز نیستند. شبن...
.
.
.
.
لبخندش را تقسيم کرد ....خنده اش به من رسيد ؛ لبهايش به ديگري ... !!!.
.
.
.
.
.
محــکم تر از آنم که براي تنــها نــبودنم ، آنچه را که اســمش را غــرور گذاشته ام ، برايت بــه زميـــن بکوبــم
.
.
.
.
.
شاید اگر انسانیّــــت هم مارک دار بـــــود
خیلی از آدم ها به تن می کردند …
.
.
.
.
.
سیــــر شدم. …
بسکه سرد و گرم روزگار را چشیدم !
.
.
.
.
.
رفتم نيم متر ضربه گير پيدا کردم که وقتي نيستي دلم نگيره
.
.
.
.
چه خنده دار که
ناز را ميکشيم.
آه را ميکشيم
انتظار را ميکشيم
فرياد رامي کشيم
... ... ... درد را ميکشيم
ولي بعد از اين همه سال آنقدر نقاش خوبي نشده ايم که بتوانيم
دست بکشيم.
.
.
.
.
.
.
تا این لحظه نگرانش بودم … الان ازش می ترسم … «آینده» رو میگم..