با سلام خدمت شما بازدید کننده گرامی :
جهت دلگرمی و تداوم مطالب نویسندگان سایت در صورتی که مطلبی توجه شما را جلب کرد لطفا با نظرات خود نویسندگان را دلگرم کنید با تشکر
داستان »
داستان های حکمت آمیز
روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود ، پس می داد . کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند . وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد ، پیشهاد یک معامله کرد و گفت ...........
77 مشاهده
ارسال اس ام اس هاي جديد هر شب به ایمیل شما اینجا کلیک کنید 
داستان »
داستان های حکمت آمیز
خدا : بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است .
بنده : خدایا ! خسته ام ! نمی توانم . ..
83 مشاهده
ارسال اس ام اس هاي جديد هر شب به ایمیل شما اینجا کلیک کنید 
داستان »
داستانهای مختلف
همسرم با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به
دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟
روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم......
85 مشاهده
ارسال اس ام اس هاي جديد هر شب به ایمیل شما اینجا کلیک کنید 
داستان »
داستانهای مختلف
شب عروسیه،آخرشبه،خیلی سر و صدا هست.میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاش رو عوض کنه........
233 مشاهده
ارسال اس ام اس هاي جديد هر شب به ایمیل شما اینجا کلیک کنید 
ارسال اس ام اس هاي جديد هر شب به ایمیل شما اینجا کلیک کنید 
داستان »
داستان های حکمت آمیز
روزی روزگاری پادشاه جوانی به نام آرتور بود که پادشاه سرزمین همسایه اش
او را دستگیر و زندانی کرد.
پادشاه می توانست آرتور را بکشد اما تحت تاثیر جوانی آرتور و افکار و عقایدش
قرار گرفت.
از این رو، پادشاه برای آزادی وی شرطی گذاشت که می بایست ................
552 مشاهده
ارسال اس ام اس هاي جديد هر شب به ایمیل شما اینجا کلیک کنید 
داستان »
داستان های حکمت آمیز
تو خدمت دو تا دوست با هم بودن با نام های محمد و علی که خیلی با هم جور بودن.
طوری که اگه دو ساعت همدیگه رو نمی دیدن نگران هم می شدن.
گذشت و خدمت اینها به پایان رسید.
محمد گفت علی خدمت ما تموم شد و رفاقتمون نه.
من پولدار نیستم اما هر وقت خواستی................................................
124 مشاهده
ارسال اس ام اس هاي جديد هر شب به ایمیل شما اینجا کلیک کنید 
داستان »
داستان های حکمت آمیز
من خیلی خوشحال بودم !
من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم. والدینم خیلی کمکم کردند، دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود
فقط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود….!.....
150 مشاهده
ارسال اس ام اس هاي جديد هر شب به ایمیل شما اینجا کلیک کنید 
داستان »
داستانهای طنز کوتاه
خونه مشغول کاربودم که دخترم بدو بدو اومد و پرسید .
دخترم : مامان تو زنی یا مردی ؟...................................
474 مشاهده
ارسال اس ام اس هاي جديد هر شب به ایمیل شما اینجا کلیک کنید 
داستان »
داستانهای طنز
گاو ما ما می کرد
گوسفند بع بع می کرد
سگ واق واق می کرد
و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی...
320 مشاهده
ارسال اس ام اس هاي جديد هر شب به ایمیل شما اینجا کلیک کنید 
- صفحه قبلی
- 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 ... 22
- صفحه بعدی