داستانهای مختلف,
شعر و متن عاشقانه
وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم همسرم مشغول آماده کردن غذا بود . دست او را گرفتم و گفتم : باید چیزی را به تو بگویم . او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد . غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب می دیدم . یک دفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم . اما....
9 مشاهده
ارسال اس ام اس هاي جديد هر شب به ایمیل شما اینجا کلیک کنید 
داستان,
داستانهای مختلف
در زمانهای دور، مرد خسیسی زندگی می کرد. او تعدادی شیشه برای پنجره های خانه اش سفارش داده بود . شیشه بر، شیشه ها را ...
230 مشاهده
ارسال اس ام اس هاي جديد هر شب به ایمیل شما اینجا کلیک کنید 
داستان »
داستانهای مختلف
جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او هم مي تپيد
اما پر از زخم بود . قسمت هايي از قلب او به راستي بر داشته شده و تکه هايي جايگزين ان شده بود . و انها جاي خالي را به خوبي پر نکرده بودند و در همه گوشه ها ، جاهاي دندانه داري ديده مي شد . در دندانه بعضي نقاط شيار عميقي وجود داشت که هيچ تکه اي ان را پر نکرده بود مردم به قلب پير مرد خيره شده بودند .
197 مشاهده
ارسال اس ام اس هاي جديد هر شب به ایمیل شما اینجا کلیک کنید 
داستانهای مختلف,
مطالب جالب
خدای عزیز!
به جای اینکه بگذاری مردم بمیرند و مجبور باشی آدمای جدید بیافرینی، چرا کسانی را که هستند، حفظ نمیکنی؟
خدای عزیز!
شاید هابیل و قابیل اگر هر کدام یک اتاق جداگانه داشتند همدیگر را نمیکشتند، در مورد من و برادرم که مؤثر بوده.
275 مشاهده
ارسال اس ام اس هاي جديد هر شب به ایمیل شما اینجا کلیک کنید 
داستان »
داستانهای مختلف
چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روی دکمه های پيانو .
صدای موسيقی فضای کوچيک کافی شاپ رو پر کرد .
روحش با صدای آروم و دلنواز موسيقی , موسيقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .
مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توی نت های موسيقی خلاصه می شد .
هيچ کس اونو نمی ديد .
28 مشاهده
ارسال اس ام اس هاي جديد هر شب به ایمیل شما اینجا کلیک کنید 
داستان »
داستانهای مختلف
معلم عصبی ،دفتر رو روی میز کوبید و داد زد: سارا …
دخترک خودش رو جمع و جور کرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت: بله خانوم؟.....
117 مشاهده
ارسال اس ام اس هاي جديد هر شب به ایمیل شما اینجا کلیک کنید 
ارسال اس ام اس هاي جديد هر شب به ایمیل شما اینجا کلیک کنید 
داستان »
داستانهای مختلف
/جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ، پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد ، پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد
302 مشاهده
ارسال اس ام اس هاي جديد هر شب به ایمیل شما اینجا کلیک کنید 
داستان »
داستانهای مختلف
پسر ادامه داد : ((ولی موضوعی است که باید در مورد او بدانید؛ او در جنگ بسیار آسیب دیده و در اثر برخورد با مین یک دست و یک پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد و من می خواهم اجازه دهید او با ما زندگی کند.))
373 مشاهده
ارسال اس ام اس هاي جديد هر شب به ایمیل شما اینجا کلیک کنید 
ارسال اس ام اس هاي جديد هر شب به ایمیل شما اینجا کلیک کنید 
- صفحه قبلی
- 1 2 3 4 5
- صفحه بعدی